سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات شهرداری اصفهان
تجليل از سيد حميدرضا ميرمحمد صادقي، آزاده و ايثارگر سرافراز سازمان فاوا شهرداري اصفهان
.

به مناسبت 26 مردادماه سالروز بازگشت آزادگان سرافراز دفاع مقدس به ميهن اسلامي، و همزمان با ميلاد باسعادت حضرت امام هادي(ع) و دهه ولايت، مديرعامل سازمان فاوا شهرداري اصفهان از سيدحميدرضا ميرمحمدصادقي، آزاده و ايثارگر اين سازمان تجليل كرد.

در اين مراسم سيدحميدرضا ابطحي، مديرعامل سازمان فاوا ضمن ارج نهادن به مقام شامخ شهدا، ايثارگران و آزادگان، وجود اين عزيزان را سرمايه هاي  ارزشمند جامعه دانست و ضمن ارج نهادن به رشادت ها و ايثار تمامي رزمندگان دفاع مقدس، از زحمات سيد حميدرضا ميرحمد صادقي در سازمان فاوا نيز قدرداني كرد.

سيد حميدرضا ميرمحمد صادقي از افتخارات سازمان فناوري اطلاعات وارتباطات شهرداري اصفهان مي باشد  كه در پنجم مهرماه 1359 و تنها 6 روز پس از آغاز رسمي جنگ تحميلي به دست متجاوزان بعثي به اسارت درآمده و پس از تحمل 10 سال رنج و شكنجه به دست مزدوران استكبار جهاني و رژيم منحوس صدام، سرانجام در 29 مردادماه 1369 به آغوش ميهن بازگشت.

وي كه  متولد 1338 در اصفهان مي باشد، شرح شكنجه ها، رنج ها و دردهاي فرزندان غيور ايران اسلامي و آزادگان سرافراز دوران دفاع مقدس را در كتاب خاطرات خود با عنوان "1621" منتشر نموده است.

به گزارش خبرگزاري فارس(23/7/1393) عنوان اين كتاب اشاره به شماره اسارت راوي دارد كه توسط صليب سرخ به ثبت رسيده است.

راوي كتاب كه نويسنده آن نيز محسوب مي‌شود خاطرات خود را به اصرار همسرش يك سال پس از اسارت در سال 1370 مكتوب كرد و سرانجام اين خاطرات مكتوب بعد از 23 سال توسط نشر آرما منتشر شد.

«1621» برخلاف بسياري از كتاب‌هاي اين روزهاي دفاع مقدس فرايندي بيوگرافيك از راوي ندارد. نقطه شروع كتاب، 28شهريور 59 يعني يك روز قبل از آغاز رسمي جنگ است. با وقايع دوران اسارت راوي ادامه مي‌يابد و در نهايت به آزادي او ختم مي‌شود. از اين رو به مانند ديگر كتاب‌ها، عقبه‌اي از دوران كودكي و نوجواني راوي در آن نمي‌بينيم.

نكته ديگر قابل توجه آنكه اين كتاب روايت اسارت از زبان يك افسر ارتشي است. هر چند گفتماني مردمي و معنوي بر دفاع مقدس حاكم است اما با اين حال نبايد از ياد برد كه اين فرهنگ نيز همانند اطلس مردم ايران داراي خرده فرهنگ‌هاي خاص خود است. ايرانيان در ايراني و مسلمان بودن با يكديگر مشترك‌اند و اين دو محور آنقدر قدرتمند هست كه همه اقوام متفاوت را ذيل خود و در يك گفتمان غالب ايراني و مسلمان بودن گرد آورد. اطلس فرهنگي دفاع مقدس نيز از اين قاعده مستثنا نيست.

بسيج، سپاه، ارتش، جهاد سازندگي و امثالهم هر يك وجهي از منشور دفاع مقدس و جنگ محسوب مي‌شوند. با آنكه همگي ذيل گفتمان غالب مردمي و معنوي آن مي‌گنجند و در نسبت با مردم و قداست دفاع از اعتقادات تعريف مي‌شوند اما با اين حال هر يك از اين اقشار نيز به سبب تفاوت در زيست وجودي و فرهنگ شغلي و صنفي خود، روايت خود را از آن واقعه سترگ دارند كه با ديگري متفاوت است. «1621» از اين منظر قابل توجه است چرا كه روايتِ يك رزمنده ارتشي از دورانِ اسارت است.

نكته ديگر آنكه كتاب صرفاً شرح حال راوي نيست. نويسنده در بسياري از موقعيت‌ها سعي كرده از منظر يك راوي كه صرفاً وقايع را مي‌بيند، فاصله گرفته و فضا و روابط فردي و اجتماعي اسارت را توصيف كند. از اين حيث خواننده علاوه بر آنكه با «منِ رواي» هم‌زبان است، با «داناي كل» هم طرف مي‌شود كه از جايگاهي بالاتر مشغول توصيف فضاست. نوع روايت داناي كل نيز خود محل توجه است. هرچند شرح درونيات و مصائب جسمي و روحي اسرا، به مانند ديگر روايت‌ها در اين روايت نيز به چشم مي خورد اما سعي داناي كل براي تشريح ساختارها و نقش‌هاي  فردي و اجتماعي جامعه اسراي ايراني نيز قابل توجه است.

 راوي با ذكر خصوصيات اين ساختارهاي فردي و اجتماعي و تبيين نقش‌ها و وظايف و مسئوليت‌ها و كاركردهاي هر يك از اين نقش‌ها، سعي كرده نظام اجتماعي پويا و منعطف اسرا را به تصوير بكشد. از اين رو مي‌توان «1621» را نوعي «تعليمات اجتماعي دوران اسارت» هم ناميد كه مخاطب را با نقش‌ها و ساختارهاي جامعه اسراي ايراني آشنا مي‌كند. ذكر و تببين وظايف مسئولاني مانند بيت المال، باغچه، نظافت، نگهباني، حمام، المنت و امثالهم از اين منظر صورت گرفته است.

متن ذيل از كتاب 1621 اقتباس شده است كه علاقه مندان مي توانند اصل اين كتاب را در 304 صفحه از نشر آرما تهيه نمايند:

«روز فراموش نشدني 5مهر1359از راه رسيد.دشت صاف خوزستان در روشنايي روز مشاهده مي شد.حدود يك كيلومتر به پاسگاه حميد مانده بود و محسني با تمام سرعت رانندگي ميكرد.طولي نكشيدكه پادگان حميد را مقابل خود ديديم؛ولي ناگهان از اطراف جاده عراقي ها با اسلحه ي كلاش و آرپيجي اطراف ما را محاصره كردند. اگر ماشين حركت مي كرد،ما را به رگبار مي بستند.لحظه ي سختي بود.آن قدر سخت و فراموش نشدني بود كه قلم توانايي بيان و كاغذ تحمل كشيدن بار اين چنين لحظات غم بار و سخت را ندارد.با زبان عربي و اشاره به ما فهماندند كه بايد از اسلحه هامان جدا شويم و روي آسفالت داغ جاده ي اهواز دراز بكشيم.دور تا دورمان سربازان عراقي بودند و همگي به ما مي خنديدند. يكي از آن ها در حالي كه قاه قاه مي خنديد،ما را تفتيش كرد و راديو جيبي مرا گرفت.ما را روي آسفالت انداختند و دستور دادند به حالت درازكش روي زمين بخوابيم.براي لحظه اي،صحنه ي خانه مان در نظرم مجسم شد.پدر،مادر،برادران و خواهرم را تصور كردم كه در خانه هستند و خبر ندارند اينجا چه مي گذرد و چه سرنوشت تلخي در انتظار من است».

 

تاریخ:
1398/05/27
تعداد بازدید:
37
منبع: